خرید بک لینک
حتما شنیدید که میگن سنگ بزرگ نشونه ی نزدنه!ما آدما بخاطر کمال گرایی و بخاطر ادعاها و بلدم بلدم هایی که داریم،گاهی ممکنه برنامه هایی برای خودمون بچینیم که به ظاهر خارج از توان ماستاما دلمون میخواد انجامشون بدیم و میترسیم!و البته ممکنه اقدام کنیم به انجامش ولی وسط راه کم بیاریم و جا بزنیم بخاطر سنگین بودنش...اما یه تکنیک روان شناسی هست که میگه:اگه یه کار یا تکلیفی براتون سنگینه اون رو تبدیل کنید به گام های کوچیکتر!مثلا اگه قراره روزانه 10 صفحه قرآن بخونیم و حفظ کنیم بجای اینکه یه سره بشینیم پای اینکار،این رو تقسیم کنیم بین ساعت های مختلف؛مثلا: سه صفحه صبح، سه صفحه ظهر، سه صفحه عصر، یک صفحه شب و....اینطوری هم بازدهی مغزمون بیشتره هم پیوسته و تدریجی یادگیریمون رو تثبیت میکنیم :)+یادمه استادمون میگفت:این تکنیک رو برای بچه هایی که از مشق نوشتن های سنگین فراری اند هم میشه پیاده کردمثلا بچه یه صفحه بنویسه یه دوری بزنه و یه چیزی بخوره باز بیاد صفحه بعدی رو بنویسه تا کم کم تموم بشهدرسته صبر و حوصله میخواد اما با علاقه و بازدهی بیشتر، کار انجام میشه و اثرگذارتره!

برچسب: نویسنده: ماهان عباسیان تاريخ: شنبه 18 تير 1401 ساعت: 22:32

_ نمیتونم... میترسم اشتباه کنم... _ تا اشتباه نکنی که یاد نمیگیری، اشتباه کن ولی یاد بگیر!

برچسب: نویسنده: ماهان عباسیان تاريخ: شنبه 18 تير 1401 ساعت: 22:32

تکمله پست۴:کسی که طرح ندارد و پیش بینی ندارد و برنامه ندارد، نه از امکانات خود بهرهمند میشود، که بی حساب و کتاب خرابکاری و دوبارهکاری و کندکاری، حتمی است و نه از طرح و نقشهی نقشه دارها و برنامه ریزها، ایمن میماند که آنها برای صدای تو، برای موی تو، برای اندام تو، برای هوش تو، برای مهربانی و ارتباط گرم تو، حساب باز میکنند؛ و از تو، بدون اطّلاع تو بهره برمی دارند. و به خاطر بهرهبرداری مطمئن، تو را ذلیل و اسیر میسازند و در بند میاندازند و به گرو میگیرند. حال با وعده و وعید و یا تعریف و تشویق و یا شیطنت و دسیسه و یا باندها و دستهای پنهان و آشکار. و تا چشم باز کنی، فرورفتهای و گرفتار شدهای و راه بازگشت هم نداری...

برچسب: نویسنده: ماهان عباسیان تاريخ: شنبه 18 تير 1401 ساعت: 22:32

یه مستند دیدم داشت درمورد نقشِ حیاتیِ "خون" توی بدن توضیح میداد؛ ناخودآگاه ذهنم رفت سمت خونِ خدا... یا ثارالله... ما با تو زنده ایم...

برچسب: نویسنده: ماهان عباسیان تاريخ: يکشنبه 5 تير 1401 ساعت: 14:53

حدود نیم ساعته نشستم وبلاگهای بروز شده رو نگاه میکنم و از هرکدوم چند جمله ای میخونم برای اینکه ببینم "مردم چی مینویسن؟" "چرا مینویسن؟" "برای کی مینویسن؟" "با چه حالی مینویسن؟"مدتهاست از میادینِ نویسندگی دور شدم و کلمات از ذهنم پاک شدند انگار!برای اینکه ذهنم گرم بشه فعلا باید بخونم تا بعدش بتونم دستمو گرم کنم برای نوشتن...نوشتن بدون مطالعه، حرف زدن بدون فکره!منظورم از خوندن، این نیست که بخوام عین بقیه فکر کنم یا عین بقیه حرف بزنم، نه!حتی الهام گرفتن از آثار اوناهم منظورم نیست!من فقط دنبال کلماتی میگردم که گمشون کردم!مثل مادری که بچه هاشو توی شلوغیِ بازار گم کرده و حالا در به در داره دنبالشون میگردهو از آدما سراغِ بچه هاشو میگیره...یادمه توی دبیرستان خوندیم که زبان _ گفتار باشه یا نوشتار _حُکمِ پل ارتباطی رو داره!ارتباط با خودمون، با خدا، با طبیعت، با آدما و...یه مدته این ارتباط کمرنگ شده و فکر میکنم الان لازمه کلمات رو پیدا کنم تا دوباره این پُلِ ویران شده رو بسازم ... نوشتن رو بشدت دوست دارم و آرومم میکنه و حیفم میاد از این نعمت استفاده نکنمنوشتن به ذهنِ آدم نظم میده و یه جورایی تکلیفتو با خودت روشن میکنه که چی میخوای از زندگی...صادقانه به خودت میفهمونه که دغدغه هات چیه... چی ناراحتت میکنه...چی خوشحالت میکنه...احساس قلبیت نسبت به مسیری که داری میری چیه... موضع گیریت نسبت به افکار مختلف چجوریه...و هزاران خوبیِ دیگه که بر همگان واضح و مبرهنه!من اکثر اوقات کلمات زیادی رو توی انبارِ ذهنم احتکار کرده بودم و خیلی وقتا حرفای دلم رو بجای گفتن، نوشتم !حالا هم باید ذهن و دستمو گرم کنم و دوباره بنویسمدرست مثل آدمی که رفته توی ی

برچسب: نویسنده: ماهان عباسیان تاريخ: يکشنبه 5 تير 1401 ساعت: 14:53

کتاب هایی که پیشنهاد میکنم هدیه ندهید!میدانی بعضی ها با کتاب همان رفتاری را دارند که با یک ظرفِ دوست نداشتنی دارند...ظرفهای دوست نداشتنی، همان هایی هستند که در قانون پایستگیِ هدیه، از فردی به فرد دیگر منتقل میشوند و هیچکس دوست ندارد آنها را برای خودش نگه دارد و استفاده کند... عاقبت هم در بهترین حالتش به یک نیازمند یا مثلا به آشپزخانه ی مسجد، اهدا میشود!اما کتاب ها ظرف نیستند که اگر دوستشان نداشتیم و در کتابخانه مان خاک خورد، در روز تولد دوستمان آن را کادوپیچ کنیم و از دستش خلاص شویم! اگر حوصله ی هدیه خریدن برای دوستمان را نداریم میتوانیم چند خطی برایش بنویسیم یا مثلا یک شاخه گل یا حتی یک خوراکی کوچکی که دوست دارد میتواند از ته دل خوشحالش کند و به او احساس ارزشمندی بدهد...اینها خیلی بهتر از این است که به رفیقمان این مفهوم را منتقل کنیم که :«من نه تنها برای خوشحال کردنت وقت نگذاشتم که با هدیه دادنِ این کتاب میخواهم وقتت را هم بگیرم!»+دو کتابی که میبینید تولد دوسال پیش، دوستانم به من هدیه دادند، آن موقع تصورم این بود که شاید این کتاب ها مطابق سلیقه ی من نباشند اما میتوانند کتاب های نسبتا خوبی باشند و البته مفید برای اهلش! اما امروز که آنها را ورق زدم متوجه شدم اگر اسم «آنتوان چخوف» و «نیما یوشیج» روی این کتاب ها نبود میگفتم حیف درخت هایی که برای چاپ این کتاب ها قطع شده...نمیدانم... از هر زاویه ای فکر میکنم اینکه آنتوان در لفظی مثلا عاشقانه، همسرش را "هاپوی بی نظیرم" خطاب میکرده، چه ربطی به من و امثال من دارد که بخواهد چاپ بشود را نمیفهمم...باز یادداشت های نیما یوشیج حداقل از 350 صفحه، 50 صفحه مفید دارد اما نامه های چخوف و همسرش هیچ جذابیت و آموخته ای برایم نداشت!&

برچسب: نویسنده: ماهان عباسیان تاريخ: يکشنبه 5 تير 1401 ساعت: 14:53

صفحه بندی